دشتی ازلاله های صحرایی
درتمام جهان مکانی نیست
كه بخواهى دمى بياسايى
آه از اين مردمان رنگارنگ
داد از اين قلبهاى هرجايى
هيچكس حرف تو نمى فهمد...
قصه ات را كسى نمى داند
كاش ميشد كه بگذرم با باد...
حيف! عجب آرزوى بيجايي!
سقف آرامشم كه مى ريزد
هيچ،تسكين نمى دهد دل را
نه تمام سروده هاى نفيس...
و نه اين لحظه هاى تنهايى...
گم شدم در جزيره اى متروك
كشتى ام سالهاست در راه است
مانده ام در سكوت اين ساحل
بين اين مرغهاى دريايى!
سرد شو!روزگار بى احساس!
از زمستان چرا بترسم من؟
در دلم سالهاست پنهان است
دشتى از لاله هاى صحرايى...
مى سرايم من از طراوت عشق
مى نويسم من از لطافت اشك
غرق در حس ناب بودن تو
شعله ور مى شوم به زيبايى...
من همينم! تو خوب مى دانى!
سركش و بيقرار و سوزنده..
مى گريزند مردم از آتش!
..
شكر كه تو هنوز اينجايى








